ساعت 6:30 منزل خانواده مرزبان رو ترک کردم، دیشب پسر آقای مرزبان (ارژنگ) با یکی از دوشتانش هماهنگ کرد تا من امشب رو پیش اون تو رضوانشهر بمونم.
تا اینجا مردم رشت بی دقت ترین و بی توجه ترین، در رانندگی بودند!!!
بعد از خروج از شهر جاده رشت انزلی تا چند کیلومتر شانه ی آسفالت نداشت ولی بعد 5 ،6 کیلوتر جاده بهتر شد!
بالاخره بعد از یک ساعت و نیم رکاپ زدن، تو شهر خمام یه قهوه خونه پیدا کردم که می شد توش صبحانه خورد !

ساعت 11:10 وارد انزلی شدم ولی انقدر هوا گرم بود که تصمیم گرفتم تو شهر نچرخم و سریع از شهر خارج شم! چون قصد داشتم هرجور شده تا شب خودم رو به تالش برسونم.
2 ،3 کیلومتر بعد از رضوانشهر به "پونل" رسیدم، از اونجا به بعد یکدفعه زبان تغییر کرد و مردم اکثرا ترکی صحبت می کردن!
بعد از پونل چند تا سربالایی و سرپایینی کوچک هستش و گاهی اوقات هم جاده شانه آسفالت نداره.
15 کیلومتر مانده به تالش یه فرعی هست که از وسط جنگل میره به سمت ساحل گیسوم، خیلی زیبا بود!
ورودی شهر اسالم متوجه شدم فرمون داره بیش از حد بازی می کنه، دقت که کردم متوجه شدم ضامن چرخ جلو باز شده؛ ظاهرا خیلی خوش شانس بودم که بلایی سرم نیومد!
تو تالش از یه سوپر مارکت آبمیوه خریدم و با صاحبش که پسر جوانی بود هم صحبت شدم؛ تعریف می کرد پارسال تابستون دوتا دوچرخه سوار که همین مسیر رو می رفتن، شب، وقتی تو چادر خواب بودن یه عده خفتشون کردن!
ساعت 20:20 رسیدم به جایی که پدرم هماهنگ کرده بود شب رو اونجا بمونم.
سه دوست کوچک من:
1) تو شهر پونل تو یه سوپر مارکت با پسر 14 ساله ای آشنا شدم که می گفت تابستان ها اونجا کار می کنه؛ براش سوال بود که چرا من با دوچرخه سفر می کنم وقتی ماشین هست!!!
2) نشستم زمین و سرم تو مبایلمه و دارم فیس بوک رو چک می کنم که متوجه می شم دو پسر بچه مشغول کشف کردنِ دوچرخه هستن؛ میان سمتم و یکیشون به فارسی می پرسه از کجا میایی؟!... از کدوم کشور؟!
جواب دادم: کشور نه، شهر. متعجب میگه: اِ... مگه ایرانی ای؟!
- آره خب؛ داریم باهم فارسی حرف می زنیم!
هردو می خندند؛ ادامه میدم: از تهران اومدم.
-کجای تهران؟
- مگه تهران رو بلدی؟
-آره، داییم خونش تهرانه.
-کجای تهران؟!
-نمیدونم اسم کوچشون چیه! تازه رفتن اونجا!
میپرسم کجا میرید این وقت شب؟ (ساعت 21:30) ؛ آرمین که مهر ماه میره کلاس اول راهنمایی میگه میریم خونه!
-کجا بودید؟ بازی می کردید تا الان؟
-نه کار می کردم.
-کجا کار می کنی؟
- میوه فروشی، پیش بابام.
-تابستونا کار می کنی؟!
-نه، همیشه.
-پس درست چی؟ مدرسه نمیری مگه؟!
-چرا.... بعد از ظهرا میرم پیش بابام
.
بعد از کمی گپ زدن باهاشون، ازشون خواستم یه عکس بگیرم...
پی نوشت:
a - اگر انشاء پست ها مشکل داره منو ببخشید، فرستی نیست که بخوام رو جمله ها فکر کنم!
b - احتمال زیاد دیگه تا تبریز نتونم چیزی آپ کنم.
c - ماه رمضان پدرم رو درآورده!!! هیچ غذاخوریی باز نیست، به زور غذا خوری پیدا می شه!






